چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦

 

 

رفتم اینجا:

مهولک

مهسا م, ٩:٥٤ ‎ب.ظ
 

چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦

پارادوکس احمقانه

 

!اینقدر به زمین و زمان کوبیده ام که اگر آرام بگیرم، مثل دریازده ها می شوم

مهسا م, ٩:٤٦ ‎ب.ظ
 

دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦

 

 

سخت اه. هر بار به اندازه ی بار اول سخت اه .

روبرو شدن با قواعد این سیاره، نفهمیدن اشون...تلاش برای یاد گرفتنشون..و باز هم شکست.

. و باز هم زخم

!! فقط رفتم بخش نوزادان...و بغلشون کردم، و گفتم شما را به خدا بزرگ نشوید

مهسا م, ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ
 

یکشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٦

 

 

!عجب صبری خدا دارد

مهسا م, ٩:٥٥ ‎ب.ظ
 

چهارشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٦

 

 

داشتم متن های یک وبلاگ را میخواندم.دوستی سمت چپ ام نشسته بود و از واکنش هایم تعجب کرده بود. گفتم : «نمیدای وقتی یک نفر چنین عاشقانه هایی برایت بگوید...» دوست دیگری که طرف راست نشسته بود و از همه عاشقانه هایی که شنیده بودم خبر داشت گفت:

 بماند ــ !

مهسا م, ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ
 

دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦

 

 

مداد رنگی هایم را با دقت انتخاب میکنم.هرکدام را بو میکشم و با لذت...کتاب «جراحی »را خط خطی میکنم.

!اینطوری لااقل عطش دست هایم برای نقاشی را میخوابانم

مهسا م, ٩:٤٧ ‎ب.ظ
 

پنجشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٦

 

 

برگشتم توی بار. مرد سیاه پوست رفته بود. بغل دست من دو نفر داشتند بحث میکردند.یکی شون برگشت طرف من ، پرسید: «تو درباره ی جنگ چی فکر میکنی؟ » گفتم: «جنگ هیچ ایرادی نداره.»  

جدی؟ ــ

آره. وقتی سوار تاکسی میشی ، داری جنگ میکنی.وقتی یه نون می خری، داری جنگ میکنی.وقتی الواطی میکنی، داری جنگ میکنی.ولی به هر حال ،آدم بعضی وقت ها به تاکسی و نون و الواطی احتیاج پیدا میکنه.

کتاب «موسیقی آب گرم» چارلز بوکوفسکی*

مهسا م, ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ
 

پنجشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٦

 

 

و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم.

گاهی چیز های عجیبی اتفاق می افتد.

مثل لحظه ای  که بلاگ یک دوست را میخوانی و لینک «حسین پناهی»   و لیست شعر ها  ، همینطوری کلیک میکنی روی«شبی بارانی»و شعری که کسی که دوستش داری حالا ، برایت خوانده است.
اسمشان را شهود نمیگذارم.نشانه هم. میشود گفت شاید آدمی فقط وقتی که میخواهد، بعضی چیز ها را میبیند.نمیدانم.
هر چه هست،خوب است. شیرین است.
مهسا م, ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ
 

چهارشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٦

 

 

.یه رفیق: نمیدونم عاشقی چیه. نمیدونم عاشقم یا نه

من: آره...منم نمیدونم. البته ...تازگیا یه راهی پیدا کردم، هر وقت دیدی بعدش به « ف...» رفتی، بدون قبلش عاشق بودی!!

مهسا م, ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ
 

سه‌شنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٦

 

 

،هزار بار هم که شنیده باشی اش

،هزار نفر هم که به تو گفته باشندش

.باز هم مثل بار اول است

.همان قدر میلرزاندت

.همان قدر مستت میکند

.همان قدر دلت میخواهد نگه اش داری و کم کم بچشی اش و لذتش را همیشه داشته باشی

:همین جمله ی ساده

.دوستت دارم

مهسا م, ۸:۳٢ ‎ق.ظ
 

شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٦

 

 

هیچ وقت بی رحمی ای رو که در پس یک نوازش نهفته است حس کردید؟فکر میکنید نوازش آدم ها رو به هم نزدیک میکنه؟نه. آدم ها رو از هم جدا میکنه.نوازش کلافه میکنه،اعصاب خرد کنه.فاصله ای بین کف دست و پوست به وجود می آد، در پس هر نوازشی دردی هست ،درد اینکه واقعا نمیشه به هم رسید. نوازش سوء تفاهمیه بین تنهایی که میخواد خودشو نزدیک کنه و تنهایی که میخواد بهش نزدیک شن.

امانوئل اشمیت

.بدبینانه است یه کم...اما واقعی

مهسا م, ٩:۳٠ ‎ب.ظ
 

چهارشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٦

 

 

.از «گاهی لازم است» ها متنفرم

اما

!!گاهی لازم است

مهسا م, ٢:۱٤ ‎ب.ظ
 

سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦

 

 

بازی تازه ای دیدم در وبلاگستان.

دعوتم کسی نکرده بود.خوشحال شدم. هیچ وقت نمیدانستم چه آرزو کنم. نه اینکه آروزیی نداشته باشم...حرم هم که میرفتم و میروم، به ضریح که میرسیدم با بهت میماندم و هیچ نمیتوانستم بخواهم.

آرزو زیاد دارم. اما میدانم که برآورده میشوند. آنهایی هم که بر آورده نشدنی اند که دیگر خواستن اشان چه فایده!

مهسا م, ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ
 

جمعه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

 

.میگویند آدمی در غروب جمعه هبوط کرد

همین است دلیل این غم عظیم؟؟

مهسا م, ٩:٥٦ ‎ب.ظ
 

پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

 

یک عکاس، فخر الدین فخر الدینی، تو یه برنامه ی استثنائا قشنگ ، گفت:

من نمیدونم چرا آدمها غمگین میشن...طبیعت قشنگ، رنگ های قشنگ، زندگی قشنگ،

هزار بار شکر!

مهسا م, ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ
 

دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

 

لشکر عشق سعدیا غارت عقل میکند
تا تو دگر به خویشتن شک نبری که عاقلی
مهسا م, ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ
 

یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

 

:رفیق قدیمی ازدواج کرده و مرکز نشین ام یه پیشنهاد به شدت وسوسه انگیز داد

!!یه نشریه راه بندازیم

!این کار رو میکنیم. خواهیم کرد

اه!! خب حالا ۴ ، ۵ سال دیگه...چه اشکالی داره؟؟

مهسا م, ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ
 

پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

 

یه  ه وس شدید افتاده تو دستام. « آفرینش » میخوان. یه چیزی رو میخوان چنگ بزنن...یه قلم مو... یه دوربین...یه مداد... 

.بی تابی ام شبیه یه آدم لال اه

! نوشته بودم قبلا اینو؟...خب قبلا هم

مهسا م, ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ
 

سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

 

جف نوشته : دلم میخواد یه اتفاقی برات بیفته.

.اوهوم

. من ام میخوام

،همین الان الان

.خیلی نیاز دارم بهم بگین دوستم دارین...اگه دارین

.بهم بگین هستین

.بگین دنیا این افتضاحی نیست که می بینم

...یه حس خوب...یه چیز قشنگ

باشه؟

مهسا م, ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ
 

سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

 

.ونه گات هم مرد

.به شدت باهوش بود.

و تحسین برانگیز. راستش فکر میکنم باید بگم: هست...نه؟؟

مهسا م, ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ
 


HOME
ARCHIVE
E-mail
مهسا م

شمارشگر




پيوند
پايين
استامينوفن
بوی دهان سگ
تهوع
iranian idiot
گل گو
نه حتی هيچ
دات شات
خواب زمستانی
وانهاده
مهولک جديد
سیمرغ در آتش
یادداشت های بهروز
فرانه
راينيتيدين
ياداشت هاي يك ايراني
يكتا
زنانه ترين اعترافات حوّا
بی بال و پر
طوبی
چيزی ميان دو فريم
اميال پالايش شده جف
قصه های عامه پسند
بينش درونی
پشه
احسان رضايی
کاوه مظاهری
حسين وحدانی
کورش عليانی
راديوسيتی

ژوژمان های مهولک

.: HOME .:. ARCHIVE .:. E-MAIL :.

   
.: Desigen by Pedram :.